حدیث دیگری از عشق

یا لطیف

قصه ی آن دختر را می دانی ؟ که از خودش تنفر داشت که از

تمام دنیا تنفر داشت و فقط یکنفر را دوست داشت دلداده اش را

و با او چنین گفته بود « اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر

فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس حجله گاه تو

خواهم شد » *** و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد

که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد و دختر

آسمان را دید و زمین را رودخانه ها و درختها را آدمیان و پرنده ها

را و نفرت از روانش رخت بر بست *** دلداده به دیدنش آمد و یاد

آورد وعده دیرینش شد : « بیا و با من عروسی کن ببین که

سالهای سال منتظرت مانده ام » *** دختر برخود بلرزید و به

زمزمه با خود گفت : « این چه بخت شومی است که مرا رها نمی

کند ؟ » دلداده اش هم نا بینا بود و دختر قاطعانه جواب داد: قادر

به همسری با او نیست *** دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر

اشکهایش را نبیند و در حالی که از او دور می شد هق هق کنان

گفت « پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »

  
نویسنده : s a ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ تیر ،۱۳۸٥