رستم کاندید و سهراب بچه مثبت

                    رستم کاندید و سهراب بچه مثبت

 

سوالی که همیشه بعد از خواندن شاهنامه ابوالقاسم برای من پيش می آمد این بود که چرا سهراب کشته شد؟ سر چه مسئله ای بود؟.....

خوشبختانه تحقیقات و پژوهشهای ما در حوالی رود هیرمند و کشوردوست افغاستان پاسخ روشنی به ما داد...پاسخ این بود... به خاطر انتخابات...

طبق مدارک به دست امده از حوزه های جهان دلیران رستم در ایران باستان مردی قلچماق و گردن کلفت بود که از افغانستان به همراه برادرهاپیش زواره و شغاد برای کار به ایران آمده و به خاطر زور بازو که گویا در حد رضازاده وبروسلی بود و قیافه ای که بسیار به ملا عمر شباهت داشته در ارتش ایران کار خوبی گیر می آوردو مدارج ترقی را پیموده و در ایران تشکیل خانواده می دهد.

القصه: ... ماجرای ما زمانی شروع شد که بگفته شغاد " شلوار برادرم دو تا می شود..."

رستم به بهانه ماموريت اداری و لشکری به توران رفته و در راه چند ماه روی را می بیند که در دشتی ترسیده و فرار می کنند....از روی سنگ نوشته های بر جا مانده گویا علت فراموشی

صحرایی بوده و رستم با هلاکت آن موقعیت را مناسب دیده کلی رجز خوانی می کند وتریپ

        بازی در آورده (مثل فرد ین) و آنها را تا منزلشان اسکورت می کند.

بعد از رساندن آنها متوجه می شود که آن خانمها دختر افراسیاب و ندیمه ها یش بوده اندو رستم جلدی دوزاریش می افتد و برای تخت و تاج شاه دندان تیز می کند-در این راستا برای به دست آوردن دل تهمینه اطراف ستونهای قصر کلی فیلم هندی اجرا می کند به گفته شاهدان حریره و مهرنوش ندیمه های تهمینه("این مردک رئیس قشنگ عجب آمیتا چاخانی است.")

تهمینه هم که دختر ژیگولی و رمانتیک پروانه ای بودخواست مانند اکثر داستانهای عاشقانه جبران کند و قضیه را با پدر در میان گذاشت.

خلاصه شاه هم که خر نبود و این تریپ مردها را خوب می شناخت جلسه فوری با در باریان گذاشته و برای ازدواج شرطهایی می گذارد که بعد ها به هفت خوان رستم شهرت می یابد (کشتن دیو سفید- کشتن اژدها-....) و رستم هم کم نمی آورد و شاه موافقت می کند به شرطها و شروطها: ده میلیون عدد سکه طلا عندالمطالبه و یک اسب سفید و.... که در قباله یافت شده از خرابه های قصر افراسیاب سمند سفید ذکر شده است و رستم برای قبول کردن این شرط آخری روزها به فکر می رود.

و به گفته تاریخ نگارا ن ا ین مهمترین مسائلی است که در برا بر انسان دنیای باستان قرار داشته و مسائلی که هنوز تازگی خود را از دست نداده اند و رستم قبول می کند و گویا واژه     " مهریه را کی داده کی گرفته..."از زبان رستم در مجلس ذکر شده بود...

n سال بعد رستم می بیند که تهمینه مهریه خود را اجرا گذاشته و شاه هم تهمینه را از ارث محروم می کندو رستم می بیند که دیگر اینجا ماندن نمی ماسد و شبانه می گریزد بی خبر از فرزندش سهراب....{و بدین سان اولین بچه طلاق ایران بدنیا آمد}خلاصه   n+7 سال بعد 

تهمینه دق می کند و نشانی از رستم به سهراب می دهد.

و رستم در این سالها برای خود در ایران کسی می شودو کاندید رئیس جمهوری ایران میگردد ... و هر روز پای تریبون های شهر های مختلف ایران باستان به آرمان گرایی مشهور میشود و از وی به عنوان امید ا ول برنده شدن یاد می شودو این خبر به سرعت جهان باستان را فرا   می گیرد...

و افراسیاب برا ی باج گیری و انتقام به ایران روانه می شود...(با خبر پخش شدن شیطونیهای رستم) کیکاووس پادشاه کیانی که گویا آقای کیانی از نوادگان ایشان هستند.... تصمیم به رد صلاحیت رستم می گیرداما رستم برای مذاکره با سپاهی بسوی توران می رود ... در مذاکرات سخنی بین رستم و پیران ویسه وزیر افراسیاب که بی شباهت به مذاکرات  هسته ای خودمان نبود مبنای مذاکره این بود که رستم باید دو برابر مهریه را داده و فرنگیس خواهر ترشیده تهمینه را گرفته تا بین ایران و توران دوستی برقرار شود ...

مذاکرات به بن بست انجامید و جنگ آغاز شد...

و دو جنگ بین رستم و سهراب در گرفت.

  نهادند پیمان دو جنگی که کس                 نباشد بر آن جنگ فریاد رس     قال : ابولقاسم

در مبارزه دوم رستم سهراب را می شناسد...

     چنین گفت رستم به آواز سخت                که ای بچه های شادان دل و نیک بخت

     مبادا  چنین  هرگزآیین   من                    سزا نیست بچه کشی در دین  من......

     من  اکنون نه از بهر جنگ آمدم            پی  پوزش نام و ننگ آمدم..............

القصه... سهراب که عقلش به مادرش رفته بود به سرعت رستم را در آغوش می کشد و خنجر

را در دست  رستم نمی بیند و پهلویش قاچ می شود.....(و اولین فرزند طلاق بدون نوش دارو

 می میرد...).

رستم سر به بیابان گذاشته بی خیال ریاست جمهوری می شودو انصراف می دهد و بگفته فرامرز پسر رستم " پدرم بعد از آن شعر معروف "... چشماتو وا کن و ببین و ببین که بابا آمده... بابا ....."

را زمزمه می کرده است ...و بر گی دیگر از تاریخ ایران باستان ورق می خورد.

 

 

 

 

  
نویسنده : s a ; ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٥