تقديم به همه كساني كه به عشق خود نرسيده اند

نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي

 

كرد. بهش گفتم: كمك نمي خواي؟

 

گفت نه.

 

گفتم: خسته مي شي بذارخوب كمكت كنم ديگه.

 

گفت: نه خودم جمع مي كنم.

 

گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟

 

نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته.

 

خودم بايد جمعش كنم.

 

بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد

 

نيستن. وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو

 

دستشون نگرفته ميندازنش زمين و مي شكوننش.

 

ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب

 

بلده.

 

ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه.آخه مي دوني اون

 

خودش گفته كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوست داره.

 

تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد. و من

 

توي اين فكر كه چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم موندم.

 

دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپردي دست هر

 

كسي؟

 

انگاري فهميد تو دلم چي گفتم. بر گشت و گفت: دلم رو به دست هر

 

كسي نسپردم اون براي من هر كسي نبود. گفت و اين بار رفت سمت دريا.

 

سهمش از تنهايي هاش دريايي بود كه

رازدارش بود

 

 

 

 

 

  
نویسنده : s a ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥

اكتشافات و اختراعات تاريخي:

 

مرد كلمه را كشف كرد و مكالمه اختراع شد....!

زن مكالمه را كشف كرد و شايعه اختراع كرد...!

مرد قمار را كشف كرد و كارت هاي بازي اختراع شد...!

زن كارت هاي بازي را كشف كرد و جادوگري اختراع كرد...!

مرد كشاورزي را كشف كرد و غذا اختراع شد...!

زن غذا را كشف كرد و رژيم غذايي اختراع كرد...!

مرد دوستي را كشف كرد و عشق اختراع شد...!

زن عشق را كشف كرد و ازدواج را اختراع كرد...!

مرد تجارت را كشف كرد و پول اختراع شد...!

زن پول را كشف كرد و خريد كردن را اختراع كرد...!

از آن به بعد مرد چيزهاي بسياري را كشف و اختراع كرد...!

ولي زن همچنان مشغول خريد بود...!

 

  
نویسنده : s a ; ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٥

جک

يه روز يه ترکه ميره عروسی همه داشتن شباش ميدادن اينو جو ميگره ميره کارت اعتباريشو می کشه به سينه عروس

  
نویسنده : s a ; ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٥

اخيک

يكي بود يكي نبود،غير از خدا هيچ كس نبود.روزي

روزگاري،يك مرد خاركني بود

در ((پرت آباد)) (توضيح مصحح:پايتخت ولايت غربت) .

يك روز كه رفته بود براي خاركني ،خسته شد ورفت كنار چشمه

وقدري آب خورد وگفت :((اُخي!)) ناگهان اُخيك (سلطان هفت

دريا)سر از چشمه در آورد وگفت:سلام بابا خاركن ،چه

فرمايشي داري؟

بابا خاركن آهي كشيد وگفت :اي برادر،دست به دلم نگذار كه

دلم خون است.صبح تا شب كار ميكنم.كم كم دارم چهل ساله مي

شوم وهنوز زن ندارم.اخيك گفت :اين كه مشكلي نيست.بعد به

يك چشم بر هم زدن ،دختري مثل پنجه آفتاب ،لب چشمه پيدا

شد.اخيك گفت:بفرما،اين هم زني كه ميخواستي.بعد از اين

حرف اخيك ناپديد شد.دختر به خاركن گفت :اي خاركن بدان

وآگاه باش كه من دختر شاه پريان هستم وعقد من وتو را در

آسمانها بسته اند.

بابا خاركن خوشحال شد وبا زنش راه افتاد كه برود به

خانه.يك دفعه با خودش فكر كرد كه اي دل غافل!من كه اصلا

خانه ندارم ،اين شد كه دوباره برگشت سرچشمه وقدري آب

خورد وگفت:اخي دوباره اخيك از آب بيرون امد وگفت:سلام

بابا خاركن چه خواسته اي داري؟بابا خاركن گفت:اي

برادر،من خانه ندارم.اگر التفاتي بكني ويك غاري براي

زندگي در اختيارمان بگذاري،منت پذيرت مي شويم.اخيك

گفت:پدرآمرزيده،اين روزها با ايران رادياتور كي ميره تو

غار؟يك ساختمان ويلايي دوبلكس مبله،با استخر وسونا

وجكوزي وپاركينگ وانبار با تمام وسايل منزل ،حوالي تجريش

ونياوران برايت سراغ دارم.چطور است؟خاركن گفت :بد نيست.

به يك چشم بر هم زدن،سند منگوله دار يك ساختمان

ويلايي،از آسمان افتاد پيش پاي بابا خاركن واخيك ناپديد

شد.

بابا خاركن سند را برداشت ودست زنش را گرفت وراه افتاد

كه برود به طرف نياوران.دختر شاه پريان گفت:اي خاركن،مي

داني از اينجا تا نياوران چند فرسخ راه است؟تو كه از

اخيك اين همه چيز گرفتي،يك چهارپايي هم ميگرفتي كه

دوتايي تركش بنشينيم وبرويم.

خاركن دوباره آمد لب چشمه وقدري اب خورد

وگفت:((اخِي))دوباره اخِيك پيدا شد وگفت:با عرض سلام

مجدد!ديگر چه ميخواهي بابا خاركن؟بابا خاركن گفت:اي

برادر ،هيچ فكر نكردي كه من وعيالم اين همه راه را چطور

بايد برويم؟ يك اسبي،(بلانسبت خوانندگان محترم اين

افسانه)قاطري،چيزي...اخيك خنده اي كرد وگفت:آخر بابا

خاركن آدم با اين همه دارايي كه دوتركه سوار الاغ

نميشود... يك بنز شش در مشكي با راننده اختصاصي براي

خودت بخواه،يك ليموزين آلبالويي هم براي عيالت.

بابا خاركن گفت:حالا كه چاره اي نيست باشد!!! به يك چشم

بر هم زدن دوتا ماشين كنار دست بابا خاركن وعيالش سبز شد

واخيك ناپديد شد.

وقتي بابا خاركن روي صندلي گرم ونرم وچرمي بنز نشست وتا

كمر توي آن فرو رفت،خوش خوشانش شد و زير لب گفت

((اُخي!))دوباره اخيك ،سر از آب در آورد وگفت:بابا خاركن

اين دفعه ديگه خودم مي دانم چه مي خواهي .بيا.اين يك

دفترچه دويست برگي حساب در گردش كه هرچه ازش خرج كني

،تمام نميشود.اين هم يك دفترچه پس انداز چندميليون دلاري

در بانكهاي سوئيس ،اين هم يك تعداد سند وبنچاق كه به درد

روز مبادايت مي خورد.

اخيك اينها را داد به دست بابا خاركن وناپديد شد.

بعد از اين واقعه بابا خاركن و دختر شاه پريان رفتند كه

با هم زندگي خوبي داشته باشند.

* * * * *

# خلاصه پرونده اتهامي:

نام: بابا

شهرت: خاركن

شغل: خاركني

# موارد اتهام:

1.كسب درآمد هاي باد آورده

2.داشتن روابط نا مشروع با خانم ((دال.شين.پ))معروف

به دختر شاه پريون

3.جعل اسناد دولتي

4.و غيره!!!

# راي دادگاه:

متهم به هزار بار حبس ابد محكوم شد.

* * * * *

اما بشنويد از بابا خاركن كه همان روز اول داشت توي

زندان آب خنك مي خورد،طبق عادت زير لب گفت:((اُخي)).

اخيك (سلطان هفت دريا) از توي ليوان آب بيرون آمد و وقتي

حال و روز بابا خاركن را ديد ،ترتيب آزادي اش را داد.

بابا خاركن الان دارد با دختر شاه پريان به خوشي وخرمي

زندگي مي كند.

ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه آدم بايد بعد از آب

خوردن ((اُخي))بگويد.

* * * *

"THE END"

 

 

 

  
نویسنده : s a ; ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٥

عشقولی

اگر در کهکشانی دور دلت یک لحظه در صد سال یاد من کند بی شک دل
 
من در تمام لحظه های عمر به یادت می تپد
 
امشب به قصه دل من گوش میکنی فردا مرا چو قصه فراموش میکنی
 
 
تصویر زیبایت نه تنها در ذهنم بلکه در قلبم جا دارد و نبض حیاتم تنها و
 
تنها به یاد توست که می زند تنها آرزوی من تا آخرین نفس با تو هم نفس
 
بودن است و بس
 
 
چرا مهربانی و زیبایی را به گل تشبیه می کنند . آنها قطعا برق عشق را
 
در لحظه ای زیستن در کنار الهه ای چون تو تجربه نکر ده اند
 
 
اگه کسی دیوونت بود ، دوسش داشته باش اگه عاشقت بود ، دوسش داشته
 
باش اگه دوستت داشت ، بهش علاقه نشون بده و اگه بهت علاقه نشون داد
 
، فقط یه لبخند بزن
 

 

  
نویسنده : s a ; ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٥

ازدواج برای آقايون خوبه يا بد؟

قبل از ازدواج

بعد از ازدواج

نتيجه گيري اخلاقي

خوابيدن تا لنگ ظهر

بيدار شدن زودتر از خورشيد

سحر خيز شدن

رفتن به سفر بي اجازه

رفتن به حياط با اجازه

معتبر شدن

خوردن بهترين غذاها بي منت

خوردن غذا هاي سوخته با منت

تقويت معده

استراحت مطلق بي جر و بحث

كار كردن در شرايط سخت

ورزيده شدن

ديدوبازديد از اماكن تفريحی

سر زدن به فاميل خانوم

مهربون شدن

آموزش گيتار و سنتور و ...

آموزش بچه داري و شستن ظرف

همدردي با مرد ها

گرفتن پول تو جيبي از پاپا

دادن كل حقوق به خانوم

مستقل شدن

  
نویسنده : s a ; ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٥

 

دل را در موقع تپیدن وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم من غم را در
 
سکوت سکوت را در شب شب را در بستر وبستر را برای اندیشیدن به
 
خاطر تو دوست دارم من بهار را به خاطر شکوفه هایش زندگی را به
 
خاطر زیبایی اش را به خاطر تو دوست دارم من دنیا را به خاطر خدایش
 
خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم
  
نویسنده : s a ; ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٥